أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )
840
الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )
حرف ك ( كاف ) 871 . كافور 1 به لغت هندى او را كپور 2 گويند . او صمغ درختى است كه منبت او بيشتر در جزاير و سواحل درياها بود ؛ او در ميانهء جرم درخت منعقد شود و در بعضى مواضع از درخت بيرون آيد چنانكه صمغهاى ديگر . اين نوع [ كافور ] كمتر بود و عزت او بيش بود ؛ « رياحى » 3 اين نوع را گويند و او به پارههاى نمك مشابهت دارد . بعضى از كافور به لون سياه باشد چون شبه 4 و جرم او براق بود ؛ گفتهاند بعضى از او سرخ باشد به لون ، بعضى از او زرد باشد واكهب 5 باشد و [ اين ] دليل كند كه اختلاف الوان او به حسب اختلاف طلوع آفتاب باشد بر مواضع [ تشكيل كافور ] . چنين گويند كه هرچه از او به لون زرد است و اكهب ، چون جرم او سوده شود ، لون او سپيد بيرون آيد 6 . بعضى از [ انواع كافور ] به هيئت چنان بود كه نوعى از مايعات در آب جامه منعقد شود . بعضى [ تكهها ] باريك و ضعيف بود و بعضى ستبر باشد . شمامات كافور 7 جمله معلوم است . * طايفهاىاند از اهل سواحل چون عمان ، مكران و غير آنكه از كافور شمامهها سازند . آنچه از انواع صمغ با كافور به هم بياميزند و [ آميخته را ] به قيمت كافور [ خالص ] بفروشند ، او را « قاطر » 8 گويند ؛ نيكوتر از جمله انواع او صمغ درخت نارجيل است . ( 1 ) . از كپّوره سانسكريت ؛ كافور مادهء بلورى بىرنگ با بوى خود ويژه است كه از درخت كافور Cinnamomum camphora Nees . ( مترادف Laurus camphora L . ) به دست مىآيد ؛ سراپيون ، 298 ؛ ابو منصور ، 483 ؛ ابن سينا ، 338 ؛ ميمون ، 206 ؛ عيسى ، 2 49 . ( 2 ) . كپور ، قس . Platts ، 811 ؛ Dutt ، 223 . ( 3 ) . رياحى ، قس . محيط اعظم ، IV ، 9 . ( 4 ) . شبه ، نك . شمارهء 525 . ( 5 ) . قهوهاى تيره يا سرخ كدر . ( 6 ) . ترجمهء مشروط است ، متن مرتب نيست . ( 7 ) . شمامات كافور - مواد معطر بوييدنى از كافور . ( 8 ) . قاطر - هر صمغى كه قطرهقطره از درخت مىچكد ؛ Lane ، 2545 . به معناى « خون سياوشان » نيز